شب بود ، آری .. شبی بارانی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من به دنبال گمشده ام می دویدم

پیراهنم خیس اشکان آسمان شده بود

و دلم مملو از باران عشق او

در جستجوی فریاد خفته در باد

چشمانم را بسته بودم و همچنان میدویدم تا انتهای شب

با سیلی باد ازخواب برخواستم چشمم را گشودم خود را در چنگال باد گرفتار دیدم

فقط خون ، دستان خون آلود باد ...گمشده ام

چشمانم را دیگر بار بستم و خود را در آغوش باد رها کردم

و او همچنان فریاد میکشید

و این بار بودکه من مرگ را حس کردم

مرگ عشق ... مرگ گمشده ام

و این جسم خاکی را در آغوشش گذاشتم و تا انتهای شب فرار کردم

و او همچنان فریاد میکشید

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
Nima

ببين بهت ميگم که دوز عشقی‌ت بالاست نگو نه!