ساده ...

به دنبال عاشقانه هایم تا آنسوی زندگی رفتم ،

دل سپردن به کودکانه هایم ،ودر آغوش خاطراتم !

وباز دوباره من ...

دیگر نوشته هایم هم با بوی خیس اشکهایم مانوس شده اند !

ودر ابتداچه ساده مینمود ،

شب و روز آفتاب هم یکی شده ،

دیگر مهم نیست که ماه اشکهای پنهانش را بپوشاند !

دیگر مهم نیست که در شهر مرده ها باد سخن از او در گوشها زمزمه کند !

دیگر مهم نیست به یاد بیاورد کدامین قاصدک خبراز بهار میداد !

دیگر مهم نیست نگاههای سنگین زمانه ،

ودیگر هیچ چیز برایش مهم نیست جز فردا ...

شاید فرداچراغی روشن شود تا چشمان آفتاب خیره شود!

و این را میداند روزی شهر مرده ها را با تمام خاطراتش دفن خواهد کرد !

/ 6 نظر / 6 بازدید
علی (واژه فروش)

تو مثه این که حالت خوب نیست داری عجله می کنی اتوبوسسی که سوارش شدی پنچره ... زود باش بیا پایین برات ماشینی آوردم که چرخاش از قطره های بارون و یه عالمه آدامس که جون میده برای بی خیال بود از طعم باد ... آلوووووووووو هسسسستی یا خوابی علی [گل]

واژه فروش

ممنون که اومدی بوی بهارو با خودت کشوندی تا منزلگاه واژه ها شاد باشی [گل]

پدر

بله واقعا زمانه تمام این چیزهایی را که دیگر مهم نیستند را در خود دفن خواهد کرد...

خفته در آغوش باد

چه کسی میخواهد من وتو ما نشویم ...خانه اش ویران باد ...

واژه فروش

شاد باشی ولی ایکاش میشد که پستای بیشتری بزاری احساست و تمام تخیلاتت زیباست چرا اینقدر زود خط پایان معنایی ندارد در واژه ها باز هم شروع کن عشق به واژه ها آسمان را آبی می کند! علی[گل][گل]