چی ميتونم بگم در قبال محبت عزيزانم.. - ::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

سلام

 

چند وقتی بود که به دلایلی دست به قلم نبرده بودم تا دغدغه های ذهنمو

 

رو کاغذ و وبلاگم بنویسم .تو این مدت خیلی اتفاقها افتادکه مثل یه خوابه

 

یه خوابه عجیب خیلی از دوستانم تو حل مشکلاتم کمک کردن

 

بعضی وقتها به خاطر داشتن دوستایی که خیلی بهم نزدیکن به خودم

 

افتخار میکنم .

 

شایدم خدا خیلی به من لطف داشته .

 

با اینکه قبلا" هم دوستایی داشتم ولی الان میفهمم که اونا برای

 

من دوست نبودن نمیدونم بهتره راجع به اونا صحبت نکنیم

 

ولی الان خیلی خوشحالم.با اینکه مثل قبل تعداد دوستام زیاد نیست

 

(دوستایی که بشه روشون اسم دوست گذاشت

 

نه دوستای روزهای خوشیت!!)به داشتن اين سه دوست

 

افتخار میکنم .تا آخر عمرم میخوام این دوستیمون ادامه

 

 داشته باشه امیدوارم من هم بتونم دوست خوبی واسشون باشم .

 

از خدا میخوام که کمک کنه !!

 

با اینکه خیلی ازشون دورم ولی به امید روزی هستم که بتونیم

 

دور هم باشیم....اتفاقهای دیگه ای هم افتاد با اینکه به

 

من مربوط نمیشد ولی درس زندگی بهم داد.

 

تجربه های تلخ بقیه !! شاید به قول بچه ها وقتی بزرگ شدم

 

یادم بره !!

 

وتنها نتیجه گیری کلی اینه که دنیا به هیچ کس وفا نمیکنه ... باید از این

 

چند روزعمرمون بهترین و بیشترین استفاده رو ببریم . وقتی دلی رو

 

به دست آوردیم نشکوونیمش

 

زندگی کنیم بخاطر اونایی که دوسشون داریم .تلاش کنیم بخاطرشون

 

تحمل کنیم از خیلی چیزا بگذریم بخاطرشون .و این تحمل و انتظار روزای

 

خوب خیلی شیرینه سختی که آخرش خوشیه !!

 

تحمل سختی بخاطر رسیدن به آرزوهامون !

 

حس میکنم تو این مدت کلی عوض شدم . شاید دیدم نسبت به

 

همه چیز عوض شده!! شاید دوستام تو این تغییر نقش داشتن !!

 

ولی خیلی دوسشون دارم قدرشونو میدونم تا عمر دارم

 

مدیونشونم !سعی میکنم ازتجربه هاشون استفاده کنم !!

 

به امید روزهای بهتر ورسیدن به هدف مشترکمون !

 

never knew love could be a silence in the heart
A moment when the time is still


(بعد امتحاناتم بازم ميام برام دعا کنيد )

 

وعشق تنها عشق ....

 

عقربه های ساعت بي پروا تر از قبل حرکت ميکنند

 

و من درتنگنای زمان زندانی ،

 

چشمانم فقط سوسوی ستاره ای را ميبيند که از دورچشمک ميزند

 

شب و روز پی هم ميگذرند ،ماه و خورشيد در حرکتند

 

ولی من همچنان اسير دست زمان

 

حرکت و تنها حرکت باعث زندگيست

 

حتی حرکت جنين در داخل رحم مادرش

 

ولی من همچنان پايبند و اسير ، رهنورد شب تارم

 

رهگذار شب سردم

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٢۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme