تنهايی .... - ::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

آن هنگام که نمیشناختمت ،تنها تا بی انتها ی ترانه هایم میدویدم

مینوشتم بی آنکه بدانم برای که مینویسم .زیر باران اشک میریختم

بی آنکه معنای اشک را بدانم ،مینوشتم بی آنکه بدانم برای که مینویسم

ناگاه صدایی از دور دستها شنیدم

کودکانه به سوی صدا دویدم. از تنهایی میگفتی ولی من معنای آنرا نمیفهمیدم؛

همسفرت شدم روزها و شبها با تو گریستم ،با خنده ها یت ،با اشکهایت زندگی

کردم.این بار برای تو مینویسم .

آن شب طوفانی ،باران، وحشیانه و سیل آسا می بارید

یک لحظه دستانم را رها کردی ،دیگر هیچ ندیدم

نازنینم تو رفتی ،تنها شدم .آن شب بود که معنای تنهایی را حس کردم ،معنای اشک را؛

برای اولین بار بود عشق را فهمیدم ،برای اولین بار بود که میدیدم میشود مثل خیلی چیزها

حرمت عشق را هم شکست .

معنی سنگدلی را فهمیدم .

برای اولین بار معنی خیلی از بدی ها را فهمیدم

کاش ان هنگام که صدایت را شنیدم ، سکوت میکردم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme