سفر نامه ی صنم جون - ::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

شنبه 24 مرداد 1383

 

امروز بعد از کلاس اخلاق رفتم تا فرم جشنواره ی صنایع دستی

 

دانشجویی رو بگیرم ، که مسئول کانون هنری فاکس دانشجویان

 

دعوت شده به جشنواره ی "ایران ما " رو بهم داد .البته یکی از دوستام

 

< سلام >اینو قبلا" بهم گفته بود . ناگفته نمونه که خیلی هم کمک کرد.

 

اولش زیاد مایل نبودم که برم و فکرش رو هم نمیکردم که بابا راضی شه

 

منو اورمیه ببره .ظهری که خونه اومدم به مامان زنگ زدم و قضیه رو

 

 گفتم .( قبلا" هم بهش گفته بودم ) و ازش خواستم که اگه میشه دو نفری

 

 بریم .اونم به بابا گفت  . بالاخره مرخصی ها جور شد و من به اولین سفر

 

 

دانشجوییم رفتم .<البته قبل از این سفر با بروبچز اردیبهشت نمایشگاه کتاب

 

 رفته بودیم که این سفر ارومیه اصلا" به پای اون نمیرسه>

 

اونقدر خسته بودم که شب ساعت 9 خوابم برد .(تا نرفته بودم باورم نمیشد!)

                 غروب دریاچه اورمیه

یکشنبه 25 مرداد 1383

 

ساعت30 :3 از خواب بیدار شدم .بعد از اینکه ساکمو بستم . دوش گرفتم .

 

ساعت 8 حرکت کردیم .تو راه هم خیلی خوش گذشت دریاچه ی اورومیه با اینکه

 

چند بار رفته بودم ولی اینبار یه مزه ی دیگه داشت .و فکر نکنم مزش حالا

 

حالا ها از یادم نمیره .بابا کلی از خاطرات دانشجوییش برامون تعریف  کرد .

 

به اورمیه که رسیدیم اولش رفتیم پردیس نازلو (بابا میگفت که زمونه اونا کارگاه

 

های دانشگاهشون پردیس نازلو بوده )بالاخره رسیدیم من و بابا پیاده شدیم . از

 

نگهبانه محل جشنواره رو پرسیدیم که ایشون اظهار بی اطلاعی کردن . انگاری

 

یه سطل آب داغ رو سرم ریختن . بابا حسابی عصبانی شده بود . به تلفن دبیر

 

جشنواره زنگ زدم که خودتون بهتر از من میدونید در این مواقع خاموش میشه !

 

تصمیم گرفتم به سلام زنگ بزنم <حسابی بهش زحمت دادم >خلاصه بعد فهمیدم

 

 که به من اشتباهی آدرس دادن . (به قول بابا اگه قرار بود تنها میرفتم معلوم نبود

 

چه بلایی سرم می اومد)بازم بابا میگفت مطمئن شو بعد بریم . رفتیم سوئیتی که

 

بابا اینا قرار بود اونجا بمونن دوباره بعد کلی تل زدن بالاخره یکی از اون

 

شماره ها جواب داد .باب اولش گفت که دیگه بیخیالش ولی وقتی دید که خیلی

 

دلم میخواد برم منواونجا برد ( دهکده ی ساحلی چی چست ) بعد شام ادرس رو

 

 از یکی پرسیدیم که طرف تیکش از تبریزی ها بود مسافت دو برابر شد !!!

 

بعد اینکه رسیدیم بابا گفت بهتره شب رو با ما بری من یه نمه پر رو بازی در

 

آوردم و شب رو اونجا موندم . مامان منو تا اتاقم همراهی کرد .

 

انصافا"  هم اتاقیام دختر های خوبی بودن .( پروانه – ترانه – سمیه – پروانه )

 

و تو این چند روز هوامو داشتن البته همه ی دوستام . شب بعد یه گپ کوتاه ( کوتاه

 

که چه عرض کنم !) خوابیدیم < پروانه هم تهدیدمون میکرد که صبح ساعت 7

 

بیدارمون میکنه .>

 

دوشنبه 26 مرداد 1383

 

صبح ساعت 7 بیدار شدم . پروانه خانوم هنوز خواب تشریف داشتن .نیم ساعت

 

بعد هممون بیدار شدیم و بعد صبحونه سوار سرویس شدیم و رفتیم پردیس نازلو

 

(افتتاحیه اولین جشنواره ی دانشجویی ایران ما )حالم خوب نبود یه کم سرماخورده

 

بودم .برنامه ها با نطق دبیر جشنواره شروع شد – تکنوازی سه تا رو سنتور –

 

قسمت باحال برنامه گروه بوشهری ها و رقصشون ( که حسابی حال کردیم . جاتون

 

خالی ) – گروه موسیقی سنتی از اردبیل – عاشیق ها و رقص لَزگی(رقص ترکی)

 

و ادامه ی برنامه طنز سخرانی و بعد اون قرار بود که گروه رقص کردی

 

از سردشت بیان که نرسیده بودن . بعد برنامه رفتیم یه رستورانی داخل

 

شهر و بعد ناهار رفتیم چی چست .

 

ادامه ی سفر نامه ی صنم جون رو در آپ دیت های بعدی بخونید ..

 

سعی میکنم عکس هایی از جشنواره و اورمیه واستون بذارم .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۳٠ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme