::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

امروز يه کشيده خوابوندم تو صورتش . حقش بود بايد ميخورد تا آدم شه

 

کلا عوض شده بود خسته بود ديگه مثل سابق نبود ؛ دلش يه جاي

 

ديگه بود.تو چشماش زل زدم سعي ميکرد از زير نگاهم فرار کنه .

 

بهش گفتم : اين کارو نکن .بخدا به ضررته ،

 

گفت :چي کار کنم تو بگو راه چاره ي ديگه اي هم دارم  بگو ؟

 

گفتم : آره حيف از جوونيت تو ناشکري .به خودت رحم نميکني به بقيه

 

رحم کن . با اين کارات همه رو اذيت ميکني .

 

ميفهمي ! تا کي ، بگو ! بچه بازي تا کي ؟

 

گفت : تو اگه جاي من بودي گمشدت رو پيدا ميکردي به همين راحتي

 

بيخيالش ميشدي ؟

 

گفتم :ارزششو داره ؟که دنيا رو به کام خودت زهر کردي ؟؟

 

جهنمي واسه خودت ساختي فقط به خاطر اون !

 

سرش رو انداخت پايين با همون شرم و حياي هميشگيش آروم گفت:

 

دوستش دارم ؛ خيلي هم دوستش دارم ؛

 

ديگه داشت کفريم ميکرد ، يه پس گردني محکم بهش زدم ،

 

افتاد روي زمين ، گفت : چرا ميزني ؟؟؟

 

گفتم : چون احمقي ؛ احمق !

 

ببين بخاطر کي دنيا رو واسه ما برزخ کردي ! اون الان اصلا به تو

 

فکر نميکنه ؛ داره زندگيشو ميکنه اين وسط تو خودتو داري عذاب

 

ميدي؛

 

گفت : نميتونم فراموشش کنم ، وقتي ميبينم اون خوشه همين واسم کافيه

 

دلم نميخواد غم رو تو چشماش ببينم ...

 

تا به حال اونو انقدر افسرده نديده بودم ، اون داشت گريه ميکرد

 

اونو تو بغلم گرفتم اونقدر ضعيف شده بود که باورم نميشد خودشه

 

ديگه چيزي نتونستم بگم فقط سکوت کردم .

 

خيلي نگرانش بودم چند روز بعد رفتم ديدنش باورم نميشد

 

اون ديگه رفته بود واسه هميشه ..ولي قلبش زنده بود و خواهد بود

 

قلبي که مال خودش نبود مال تو بود بخاطر تو مي تپيد ولي تو اين رو

 

نفهميدي يا اگه هم فهميدي بي تفاوت از کنارش گذشتي ...

 

افسوس افسوس ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٤/۱٧ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme