::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

بعد حرفِ دل حالا بريم سر قصه :

 

منوچهر جوانيست جنگجو در قلمرواش با

 

دختري به نام زهره آشنا مشود و زهره که

 

وصف جوانمردي و زيبايي او را شنيده بود

 

اينک که در مقابل منوچهر قرار داشت سعي

 

داشت با حيله خود را به او نزديک کند و با

 

صراحتي دور از انتظار نشانه هاي خدايي خود

 

 را آشکار ميسازد و خود را به جهان حيرتزده

 

معرفي ميکند:

 

هيچ نداني که تو من    کيستم      آمده  اينجا   ز  پي   چيستم

 

من که تو بيني به تو دل باختم     روي تو را  قبله خود ساختم

 

حجله   نشين    فلک    سومم     عاشق و معشوق  کن  مردمم

 

شور به ذرات جهان   ميدهم     بوس به اين عشق به ان ميدهم

 

چشم به هر کس که بدوزم همي   خرمن هستيش بسوزم  همي

 

عشق يکي بيش و يکي کم کنم     بيش و کم  آن دو منظم  کنم

 

هر که ببينم به جنون   ميرود       دارد از اندازه برون  ميرود

 

عشق به من جانب خون ميکشد    کار محبت به جنون مي کشد

 

مختصري رحم به حالش کنم       راهنمايي  به وصالش  کنم

 

چاشني خوان طبيعت   منم         زين سبب ازبين خدايان زنم

 

آنکه خداوند  خدايان   بود         خالق ما و همه  کيهان  بود

 

عشق چو در قالب من آفريد       قالبِ  من  قالب  زن  آفريد

 

بعد از اين معرفي است که زهره ضمن تهديدعاشقانه ي

 

منوچهر از توانايي هاي خويش ميگويد .

 

گفته ميشود که حضور اودرجان آدميان, بزرگان ادب

 

و هنر رامي آفريند . او همه ي عاشقان جهان را

 

بندگان خود ميشمرد و آدم هايي را که ميشناسيم

 

دست پرورندگان خود ميداند .

 

زيبايي هاي خاک را فنا نا پذير ميداند  و به

 

عشق جوهر جاودانه ميدهد.

 

حسن شما آدميان کم بقاست     عشق بود باقي و باقي فناست

 

حجله ي عشاق مطيع من اند       مظهر افکار بديع من اند

 

هرچه لطيف است دراين روزگار آنچه بودزينت ونقش و نگار

 

آنچه بود عشرت روي زمين    آنچه  از او کِيف کند آدمي

 

شعر خوش و صوت خوش و روي خوش

 

ساز خوش و  ناز  خوش   و  بوي خوش

 

فکر بديع همه دانشوران   نغمه جان پرور همه رامشگران

 

جمله از آثار شريف من اند   يکسره مصنوع ظريف من اند

 

بذر محبت را  من  داشتم     کامده و روي زمين کاشتم

 

آنگاه پس از خودستايي زهره شرح ميدهد که

 

چگونه مريخ يا بهرام که در اسطوره ها خداي

 

جنگ و خون است در پاي درگاه عشق به

 

صورت موجودي مفلوک و مسخره درآمده است :

 

آن که خداوند بود بر سپاه          بر فلک پنجمش آرامگاه

 

نامش مريخ خداوند عَظم           کارش پروردن مردان رزم    

 

معبد او ساخته از سنگ و روست    تربيت مرد سلحشور ازاوست

 

بين خدايان به همه غالب است   طاعت او بر همه کس واجب است

 

با همه ارباب در انداخته     نزد من اما سپر انداخته

 

سينه ي جنگش شده بالين من   معرکه اش سينه ي سيمين من

بر لب او خنده نميديد کس     مشغله اش خوردن خون بود و بس

 

عاقبت الامر ادب کردمش   معتدل و صلح طلب کردمش

 

منوچهر که در تمام مدت سراپاگوش است از

 

شناختن خداي عشق مبهوت مشود . زهره بار ديگر

 

ميکوشد تا به او نزديک شود و همچنان که اين

 

داستان نيز به پايانش نزديک ميشود *

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٤/۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme