سلام - ::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

سلام ; امروز میخوام واستون یه داستان بگم

 

یه داستانی که حتما خیلی از شما ها شنیدین و

 

خیلی هاتون هم نشنیدین .این داستان  بخش کوتاهی

 

از منظومه ی زهره و منوچهر ایرج میرزاست .

 

 اگه بتونین درک کنید خیلی آموزنده است .

 

البته واسه اونایی که همیشه با عقلشون جلو میرن .

 

راستی یادتون هست از شما پرسیده بودم :

 

به نظر شما این حرف آندره ژید تا چه حد درسته

 

که اگه یه وقت بین عقل و قلبتون شک کردید

 

 به ندای قلبتون گوش کنید.خیلی از شما واسم

 

آف گذاشتید و اکثرا به جای جواب دادن منو

 

محکوم کردید که از عشقی تو این دوره زمونه

 

نیست و فقط تو فیلم میشه دیدش حرف میزنم .

 

 ولی باور کنید من این عشق رو حس میکنم .

 

البته شاید شما که اینو میگی  این حس رو نداشته

 

باشی ولی دلیل نمیشه با اینکه این عشق کمه

 

بگیم اصلا نیست و چیزی نیست که بشه تو

 

مدت کم بهش پی برد این که آدم عاشق

 

کسی بشه یعنی اینکه با همه ی بدی ها و

 

 خوبیهاش اونو بخواد البته طرف مقابل اگه

 

 شعورشو داشته باشه و درکش کنه  مجنون لیلی

 

 رو با همه ی زشتیش با همه ی بدی ها که بقیه

 

میگفتن میخواست کسی که عاشقت باشه دوستت

 

داشته باشه و این از روی هوا و هوس و بچگی

 

 نباشه . به قول شهروز تو رو با همه بدیهات بخواد

 

اینا رو فقط یه آدم بالغ از نظر احساسی و عقل

 

میتونه درک کنه. ولی امیدوارم که همتون زود

 

به نتیجه برسید.و به کسی محبت کنید که لیاقت و

 

جنبه ی مهربونی روداشته باشه و تو این راه

 

 شکست نخورید و به قول معروف نذارید کسی

 

 مختون رو بزنه ! واونایی که عادت دارن با همه

 

بپرن بعدشم بگن عشق فیلمه یه روز میخورین

 

ولی تا بفهمید  از کجا خوردی و کِی خیلی دیره !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/۳٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme