::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

تنها در بیچراغی شبها میرفتم .دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود .

 

همه ی ستاره ها یم به تاریکی رفته بود .مشت من ساقه ی خشک تپش ها را

 

میفشرد .لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پربود . تنها میرفتم ، میشنوی ؟ تنها .

 

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم .

 

درها عبور غمناک مرا میجستند . و من میرفتم ، میرفتم تا در پایان خودم فروافتم

 

ناگهان ، تو از بیراهه ی لحظه ها ، میان دو تاریکی به من پیوستی .

 

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت :

 

همه ی تپش هایم از آن تو باد ، چهره ی به شب پیوسته !

 

همه ی تپش هایم .

 

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی

 

گم شده را بربایم .

 

دستم را به سراسر شب کشیدم ، زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .

 

خوشه ی فضا را فشردم . قطره های ستاره درونم درخشید .

 

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم . میان ما سرگردانی بیایانهاست .

 

بی چراغی شبها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست .

 

میان ما <<هزار ویک شب >> جستجوهاست .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/٢۳ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme