::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::


::.تنهایی شاید یه راه...راهیه تا بی نهایت .::

دل نوشته ها

امروز خیلی دلم گرفته میخوام گریه کنم . دلم میخواست پیش خودش

 

 

 

بودم  ، بهش میگفتم از سختی هایی که کشیدم از شلاق هایی که زندگی

 

 

 

بهم زده زیر آسمون غربت رو تپه ی تنهایی هام می ایستم ، به دور

 

 

 

دستها نگاه میکنم چیزی جز سیاهی نمیبینم ....سیاهی مطلق .. غروب

 

 

منو به یاد روز جدایی میندازه هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه واسم

 

 

 

غروبه . غروب شادی وطلوع غم .

 

 

بسه دیگه بسه تا کی میخوای باشی  تاکی گناه تا کی ؟ هان آخرش که

 

 

چی ؟

 

 

دلم میخواداین باروقتی پسرک دست فروش رو میبینم باهاش حرف بزنم

 

 

تا شاید غم های خودموفراموش کنم .

 

 

 دلم میخواد اونقدر پول داشتم تا بهش کمک میکردم  

 

 

دلم میخواست دیگه غم رو تو چشماش نبینم وقتی نگاهش به پدری میفته

 

 

 

که دست نوازش به سر بَچَش میکشه دلم میخواست کور بودم تا اینا رو

 

 

 

نبینم شاید اگه اونقدر پول داشتم منم مثل خیلی ها همه رو فراموش

 

 

 

میکردم حتی خودمو شاد گناهام بیشتر میشد .

 

 

میخواستم لحظه شکفتن گل سرخ رو بار دیگه میدیدم .

 

 

میدونی اصلا دلم میخواست اینجا نبودم . میرفتم پیش حافظ بهش میگفتم

 

 

 

از عشق نگو؛یه کم ازنفرت بگو،از هوس بگو،هوسی که تو وجود

 

 

 

آدمهاست و مجبورشونمیکنه دست به هر کاری بزنن همه چی شونو

 

 

 

بفروشن حتی آبروشونو؛دلم میخواد داد بزنم تا همه بشنون مستا بیدار

 

 

 

شن .حالادلم میخواد بچه آهویی بشم و تو آغوش مادرم آروم بگیرم ،

 

 

 

رها ازدنیا میخوام برم نمیدونم کجا بدووم زیر بارون خیس

 

 

 

شم .....همين

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط فریاد بی صدا نظرات () |

Design By : Mihantheme